چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۰

می‌خواهی بخند... می‌خواهی گریه کن

نهنگی که از وسط "اقیانوس" اومده رو ساحل واسه خودکشی
 وآدمایی که سطل سطل آب می‌ریزن روش
نگاه نهنگه به اون آدما
همون نگاه

۱۰ نظر:

فاطمه گفت...

حس بدی داره که میبینی حیوونا هم از زندگی سیر میشن

ناشناس گفت...

اینا از کجا میاد تو مغزت !!!!!! که می نویسی

rampole گفت...

ینی من این پستت رو نخوندم؟؟؟؟
محاله! چون گودرت همیشه صفره...
اگه خوندم،چطوری نیومدم اینجا ، با زاویۀ 45 درجه جلو تفکرت ، فهمت ، قلمت خم شم؟؟؟

bahar گفت...

man chand vaghte inja nayoomadam ? alan hese khoobi daram ke mibinam inja hanooz hamoonghadr doost dashtanie k bood.... manam jozva satl be dasta boodam:(((

رهگذر گفت...

جالب می نویسین.طوری که آدم هی میره صفحه های قبلی و آخرش می بینه کلی زمان گذشته و هنوز داره می خونه.

کلاغ گفت...

واقعا عالی بود

hooman گفت...

نوشته ها تو خیلی دوس دارم. خیلی وقته میخونمت.
نمی دونم چرا همش فکر میکردم دختری. تازه اسم پوریا رو خوندم.

میرزا قلیدون گفت...

پوفففف ! گاییدیمون کاکو

گلي برگ برگ گفت...

خدا نكنه!

*** گفت...

Va cheghadr adama ahmaghan ke ab mirizan rushun
age mikhas zende bemune ke khodkoshi nemikard
key adamaye nafahm mikhan in sade tarin chizaro befahman
lanatia
hamin