یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

دلواپسی

همین که میگویی "نگرانم نباش" نگرانم میکند

۱۷ نظر:

نسترن گفت...

سلام.نوشته هاتونو خیلی دوست دارم میشه زود به زود آپ کنید؟؟

ناشناس گفت...

چه عجب دست به کیبورد شدی.

بی تا! گفت...

من شیفته ی اینجا شدم..به طرز عجیبی نوشته ها تو ذهنم موندن و خیلی جاها به طور ناخودآگاه موقع حرف زدن ازشون استفاده میکنم..بنویس..زیاد بگو..

شما بگو پنبه گفت...

اسم این وبلاگ احساس خوبی بهم داد. چند بار با خودم تکرارش کردم.

ناشناس گفت...

چرا دیگه نمی نویسی؟
ماه هاست که چک میکنم اما بروز نمیشه چیزی!!!

parykateb گفت...

khoshhalam ke hasty

parykateb گفت...

khoshhalam ke hasty

asal گفت...

منم شدیدا نگران شدم ، بعد حل شد،
بعد من گفتم نگران نباش ؛ بعد اون نگران شد، بعد اون به خاطر من کشید کنار، بعد من وجدان درد گرفتم کشبدم کنار، بعد این آخرش بود ، بعد تموم شد ،
دلم بد تنگ شده.

ناشناس گفت...

سلام
بابا یه چیزی بنویس لامصب
خیلی سر میزنم اینجا
راستی راستی هیچ نوشته ای رو مثل تو ندیدم تو این چند سال

ماریا گفت...

آره واقعا"...

masood گفت...

سلام
مدتیست وقایع اتفاقیه و بامزه ای را که در حین شغل شریف و کاذب دستفروشی در کنار پیاده روها برایمان رخ می دهد در وبلاگی به نام " صاحب بساطات عدیده" بنویسیم.عدیده آن به این خاطر است که از لباس زیر و رو فروشی گرفته تا کتاب و محصولات فرهنگی را در رزومه کاریم دارم.یحتمل خوشتان می آید.اگر نیامد ضربدر قرمز رنگ اون گوشه بالا سمت راست را برای همین وقتها ساخته اند دیگر.
www.saba000.blogfa.com

masood گفت...

سلام
مدتیست وقایع اتفاقیه و بامزه ای را که در حین شغل شریف و کاذب دستفروشی در کنار پیاده روها برایمان رخ می دهد در وبلاگی به نام " صاحب بساطات عدیده" بنویسیم.عدیده آن به این خاطر است که از لباس زیر و رو فروشی گرفته تا کتاب و محصولات فرهنگی را در رزومه کاریم دارم.یحتمل خوشتان می آید.اگر نیامد ضربدر قرمز رنگ اون گوشه بالا سمت راست را برای همین وقتها ساخته اند دیگر.
www.saba000.blogfa.com

Owl vision گفت...

نگران نباش:دی
owl-vision.blogspot.com

30مین گفت...

واااااااااای بابا کوجایی؟ دلتنگ نوشته هات هستم

اقای قاف گفت...

نگران نباش
به اینده لبخند بزن

عمه گفت...

اینکه بگم بیشتر دوسم داشته باش،
این باید نگرانت کنه...

elham گفت...

گفت نگران نباش خوب میشم
اما مگه میتونستم
همیشه چون نگران بودم دعوایم میکرد به من میگفت احمد نگران..
و اخرین بار که نگرانیم را پنهان کردم برای همیشه نگران تنهاییم ماندم