چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۹

پست شماره 100 (غربت)

مست بودم. تو اتوبان چمران آهنگ (وقتي دلگيريو تنها) ي ابي رو گذاشته بودم و صداشو تا ته بره بودم بالا. دلم گرفته بود... تو حال خودم نبودم... بلند بلند ميخوندم باهاش. هر كي رد ميشد يه متلكي مينداخت.
يكي ميگفت ناز نفست!
يكي ميگفت نخون آهنگو خراب كردي...
اما من بازم ميخوندم. تا اينكه يه 206 نقره اي كه يه دختر و پسر توش بودن كنارم تو ترافيك وايساد. دو تايي بلند بلند باهام خوندن:
وقتي دلگيريو تنها...
غمم سبكتر شد. دلگير بودم اما ديگه تنها نبودم. تو اون حال فقط يه لبخند بهشون زدم اما حالا ميخوام بهشون بگم ...
دمتون گرم

۶ نظر:

مرا فرانسوي ببوس گفت...

دوست عزيزم. جواناني امثال تو با اين ادب و فرهنگ(!) اين مملكتو اباد(!) كردن. اجازه بده امثال من يه خرده ويرونش كنن.

Eric Calabros گفت...

منظورم از شقایق اسم شخص بود که چه خوب حتی خودش هم متوجه نشد. ینی نمی خونه که متوجه بشه. غیر از این، در تمام اون کلمات هم سجع، هیچکدوم مثل شقایق به عاشق نمی خوره.. ضمن اینکه خوب بودن یه قافیه رو باید تو یک بیت کامل و کلاسیک سنجید نه بین اسامی ردیف شده شعر نو.

ناشناس گفت...

مرسی وبلاگت حرف نداره متن های خوب قالب خوب...اسمشم خیلی خاصه...

پوریا منزه گفت...

اشکمو در اوردی که همنام عزیز

پيچك زندگي گفت...

آخي...
منم 5 شنبه همين وضعو داشتم تقريبا...
تنهايي مزخرف كه روز به روز به شدتت افزوده مي شه...منم تو چمران داشتم بلند بلند آواز مي خوندم و مي روندم...مردم هم به تخمم نبودن...
يكي نصيحتم كرد گفت تنهايي سرنوشت محتوم همه انسانهاست...بپذيرش...وقتي پذيرفتيش ديگه اصلن سخت نيست...

گندم گفت...

دمشون گرم .