...اين تصور كه ماري ته سيگار عشق جديدش را از زير سيگاري بردارد و بكشد ( با وجود اينكه تسوپفنر سيگاري نيست) مرا كاملا به هم ميريزد. به هر حال ماري بايد براي او كاري ميكرد. براي مثال با هم برقصند يا ورق بازي كنند يا براي هم كتاب بخوانند يا باهم صحبت كنند... در واقع اشپزي تنها كاري بود كه ماري ميتوانست برايش انجام دهد بدون اينكه به من فكر كند. چون به ندرت براي من اشپزي كرده بود و دليلي وجود نداشت با انجام اين كار احساس خيانت و فاحشگي به او دست دهد.
6 ماه پيش گفتم: نميزارم خراب شه
5 ماه پيش گفتم: خيلي برام سخته
4 ماه پيش گفتم: تموم شه اذيت ميشم
3 ماه پيش گفتم: تو خسته شدي
2 ماه پيش گفتم: خسته شدم
1 ماه پيش تا حالا فقط تماشات كردم تا كمتر دلم برات تنگ شه
الان اينجام... خراب شده... برام سخته... اذيت ميشم... خسته شدي... خسته شدم
اما از همه بدتر اينكه...
هنوزم دلم خيلي برات تنگ ميشه
يكي ميگفت تجربه مثله فانوسيه كه فقط جولو پاي اوني كه صاحبشه رو روشن ميكنه.
ولي اون يارو اضافه نكرد وسط باتلاق اگه 100 تا فانوس هم داشته باشي چه غلطي بايد بكني
يه دختر خيلي شيك كنار من تو اتوبوس خلوت وايساده بود.(اونور نرده ها!). موبايلش زنگ خورد. از ديالوگها ميشد حدس زد كه نامزد يا دوست پسرش اونور خطه. مثله اينكه از اونور خط ازش پرسيد كجايي؟ گفت توي تاكسي تو راه انقلابم. تا اينو گفت مردي كه تو آخرين رديف مردونه نشسته بود با آخرين قدرت داد زد: آقاي رارنده! ايستگاه نگه دار پياده ميشيم داداش!
لازمه بگم بعدش قيافه ي دختر چه شكلي شد؟!
-اين دخترايي كه دست يه دختر ديگه رو موقع راه رفتن سفت ميچسبن.
-اينايي كه هر وقت جوابي واسه سوالت ندارن ميگن الان وقتش نيست.
-اينايي كه فنر ماشينشونو ميخوابونن و احساس ميكنن قشنگتر شده.
-اينايي كه وقتي با پارتنرشون قدم ميزنن همش چششون ميدووه.